انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابرین
تفریح – انسان = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
*****
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
درآمد – مرد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ
*****
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
خرج پول – زن= الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
*****
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند..
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم …
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
> و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند.
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید.
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»
جامي
يكي از دوستان ما روي دست آقاي «برايان تريسي» رو زده و 13 تجربه ناب براي موفق شدن در سازمانهاي دولتي در ايران رو كشف كرده.
در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد:
1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.
2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.
3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!
4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!
5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.
6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!
7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.
8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!
9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.
10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»
11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.
12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.
13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!

می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.
نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد. امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت: «آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟» خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت: «من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو

« مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ».
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم:
« فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند:
« باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:
« رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم
تفاوت انسانها

انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند؛
انسان هاي متوسط درباره وقایع سخن مي گويند؛
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند؛
انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند؛
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند؛
انسان هاي كوچك بي دردند؛
انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند؛
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند؛
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند؛
انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند؛
انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند؛
انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند؛
انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند؛
انسان هاي متوسط پرسش هایي مي پرسند كه پاسخ دارد؛
انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند؛
انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند؛
انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند؛
انسان هاي كوچك مسئله ندارند؛
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند؛
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
شعر (دیها تی و شاری ) میرزا احمد داواشی که بی مناسبت با این روزها (رقابتهای انتخاباتی ) نیست .
روژی یه ک نه فه ر دیهاتی هه ژار
که له شیریکـی بوو بردی بو شار
قهزا یهک نهفهر شاری گهیشت پێی
وتی به خیر بێی خالو خهلکی کوێی
خوت هـاتووی بو شار یا وتیـانه پیت
یا کویخــای دیکه نـه ویوه له گویت
وهم سوز ههوای سهردی توف دهی
هـــاتووی بو کام تارفـــه یا ره ی
دیهاتی
وتی ڕههیی چونه کاکه پیم بیژه
پانه سی سوچه کوتاس دریژه ؟
زه ریف نازانم حالیم که کاکــــه
خــوراکه یا له به رگ و پوشــاکه
پیمی نیشان ده بچم بی وینـم
کهلهشیره کهم بدهم بی سینم
بزانم کامیان وه منت مه ربووته
مناله کانم گشت رووت و قووته
شاری
وتــی پێی کاکــه مونعیـم وگهدا
واجبه ئه شی رهی بو خوی بدا
وهکیل مه علوم کا بو ناو ی ئیجلاس
تاله بهدبهختی بمان کهن خه لاس
دیهاتی
وتــی تو خـــودا ئه مه تـــو ئیژی
کــوتا پیم بیژه نـــه ک وه دریژی
کهی ئهم فریشته ههڵساوه لهخهو
روشنی کردوه زوڵم و تاری شه و
نه جاتمان بدا له م به د به ختی یه
له م ئاه وناله و زام سه ختی یه
کاری وا بوی حـــــه تمی بزانه
نیشــــانه ی زهوور ئاخر زه مانه
شاری
شاری وتی پی ی کاکه چه ن ساڵه
وهکیل تی و ئهچی ههر وا بهم حاڵه
دیهاتی
وتــــی ئه م کاره بووه له مه و به ر
هیچ نهفعی نهبوه بغه یر له زه ره ر
وهکیلمان ببی و زولمیش باقی ویت
زور دار بو بی زور ما قه ماقی ویت
هه روا باقی ویت زولم وه ک سالان
زالمـــــان ببــه ن مالمـان وه تالان
وه کیلــــم بو چه س زولم بمینی
هه ر روژزالم گیان مه زلوم بسینی
تو خـــوا کاکه گیان وازم لـــی بیره
سهد وه کیل ئه ژیت ئهم که له شیره
گاهـــی له چاهــی ده رم نه یه ری
که ی بو من ئه بی وه که له شیری
هیچ نیه ن وه ته نگ بده و بیره که م
دهس گشتیان وهگون کهڵهشیرهکهم
روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد.
فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سیاستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سیاستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند.
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،
گرچه به خوبی روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سیاستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،
پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود... امروز دیگر تو رای دادهای».
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در
مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و
گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با
هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره
به گله گوسفندان به پیرمرد
گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین
فقرا پخش کند و به کمک احتیاج
دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن
گوسفندان شدند و پس از مدتی
پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد
بازگردد و شخص دیگری را برای
کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز
پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد
را بقتل رسانده نگاهشان را
به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به
جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند
رکعت نماز خواندن کسی
مسلمان نمیشود !!!
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند.
تا اینكه قورباغهها علیه مارها به لك لكها شكایت كردند.
لك لكها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار كردند و قورباغهها از این حمایت شادمان شدند.
طولی نكشید كه لك لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغهها
قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند.
عده ای از آنها با لك لكها كنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لك لكها شروع به خوردن قورباغهها كردند.
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
ولی تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟
ایمیلی از طرف دوستی به دستم رسید آن را خواندم و دیدم واقعاً
این ماجرای حال و روز ماست حیفم آمد آن را منتشر نکنم
حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.
با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند
و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.
كدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،
با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم
که خیلی زشت است،
بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.
همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد
و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این
قواعد را میداند؟
نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.
دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای
مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،
کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”
با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.
مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.
آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند
و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند.
آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از
آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.
باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.
آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند
و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند
و فریاد زدند الله اکبر.
آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام
زیر لب چیزی را زمزمه کردند.
اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.
در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده
زدند آآآآآآآآخ،
مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.
آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به
چپ و راست می انداخت
و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را
به چپ و راست خم میکردند
و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.
آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم به دنبال او به درگاه
خدا التماس میکردند.
آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”
مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.
آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ
زدند و از خدا یاری خواستند.
باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند
و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.
جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن
حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.
آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است،
بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.
اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است.
البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند،
در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند
و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.
البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر
آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند،
برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی
معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.
برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی
و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.
باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند
و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر ین تقلید باد
فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.
1- تلفن زنگ میزنه
2- بچه تان گریه میکنه
3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه
4- لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره
5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه
خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟
اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش پایین صفحه رو ببینید.
فروید یکی از بارزترین شخصیت های علمی قرن بیستم است.
او در 6 ماه مه 1856 به دنیا آمد و در در 23 سپتامبر 1939 از دنیا رفت.
او اطریشی بود و از بنیانگذاران دانشکده روانپزشکی.
بیشترین شهرت فروید مربوط به کارهای او در زمینه روان شناسی تمایلات جنسی، رویاها و ضمیر ناخودآگاه است.
او به عنوان پدر علم روان تحلیل گری شناخته می شود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.
1- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.
2- گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.
3- زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست.
4- لباس ها، نشون دهنده پول هستن.
5- سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی (Sex) هستش.
ترتیب انتخاب های شما نشون دهنده اولویت های ذهن شما در زندگیه.
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
تعداد وبلاگ ها در هر پنج ماه، دو برابر می شود. اولین وبلاگ توسط "تیم برنرزلی" (مخترع وب) ایجاد شد. گسترش این پدیده در سال 1999 با آغاز به کار Pitas، نخستین سرویس ارائه دهنده ی وبلاگ به صورت مجانی، شتاب فوق العاده ای به خود گرفت. تا اواسط سال 2000، بیش از یک هزار وبلاگ ایجاد شد و این رقم تا 2002 به بیش از نیم میلیون رسید. تاریخچه وبلاگ نویسی در ایران نیز به 16 شهریور 1380 باز می گردد. روزی که سلمان جریری، اولین وبلاگ فارسی را بر روی صفحه اینترنت قرار داد. مقاله ی درخشان با معرفی سیستم رایگان وبلاگ نویسی بلاگر، نقطه عطفی در تاریخ وبلاگ نویسی ایران بود. شاید روزی برای داشتن یک صفحه، بلاگر – آن هم به زبان انگلیسی- از معدود راه های ممکن بود ولی امروزه دیگر گرفتن وبلاگ برای یک فارسی زبان و ایرانی، با وجود سایت های پرشین بلاگ، بلاگفا و ...، بسیار ساده است.
بعد از مدتی به جایی رسد که در دنیای وبلاگ، زبان فارسی بعد از زبان های انگلیسی، پرتقالی و لهستانی قرار گرفت. از کنار رتبه چهارم زبان در وبلاگ نویسی برای ایرانی ها – آن هم با این وضعیت دسترسی به اینترنت – به راحتی نمی توان گذشت. در همین مدت بیش از یک میلیون وبلاگ جدید فقط در بلاگفا ایجاد شده است. سخن از موفقیت وبلاگ نویسی با ظهور صد ها میلیون وبلاگ در طی ده سال گذشته است؛ چشمان جهانیان بی دلیل خیره نشده است گرافیست ها و طراحان وب و برنامه نویسان، نخستین وبلاگ نویسان بودند که هم اکنون این گروه همچنان در عرصه ی وبلاگ فعالند و بعضی کارکرد سابق خود را رها کرده و به جمع خبرنگاران آماتور و حرفه ای جهان مجازی پیوسته اند.
هر وبلاگ نماینده ی یک انسان است. که در جامعه و فرهنگ خاص بزرگ شده و می تواند به باز نمایی خود در واژه ها و کلامی که می نویسد، بپردازد. این باز نمایی می تواند از یک سو معرف خود فرد و از سوی دیگر، معرف اجتماع و جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند، باشد. وبلاگ یعنی یک تیتر که بیان گر گوشه ای از ذهن نویسنده، متن هایی که گاه از روزمرگی ها و گاه دغدغه ها روایت می کنند و تعدادی لینک که بیان گر فکر ها و ذهن های دیگرانی است که او می پسندد، در یک قالب و البته همه و همه با سلیقه و انتخاب او. ابتدا این فرضیه مطرح شد که دلیل این تعداد بالای وبلاگ نویسی به دلیل نبودن آزادی بیان است و موضوع به سیاست مرتبط شد ولی با انجام تحقیقاتی به مرور زمان روشن شد که وبلاگ های ایرانی بیش تر از آن که سیاسی باشند، جنبه ی اجتماعی و بیان خاطرات شخصی و ...، دارند.
وبلاگ با داشتن خصوصیاتی چون رایگان بودن، انتشار سریع، تعاملی بودن و ...، محیطی منحصر به فرد می سازد. فضای وبلاگ، بیش از چت فرصت لازم برای اندیشیدن و تعامل فکری را مهیا ساخت. شری ترکل (1991) اینترنت را وسیله ای برای ابزار و نمایش روایات خود معرفی می کند که در آن افراد هم کارگران، هم نویسنده و هم بازیگر این نمایش ها می باشند. ارتباطات اینترنتی بر این اساس، زمینه ی جدیدی را برای ابراز و اظهار تمایلات فرد فراهم می آورد. وبلاگ با داشتن ویژگی تعاملی بودن و این که فرد هم نویسنده است و هم خواننده، این امر را پر رنگ تر می کند. نوشتن خاطرات، دغدغه ها، تجربیات و...، موجب می شود که افراد خود باز گو کنند ویکی از فرصت های «خود آگاهی » است. با نوشتن، انسان از دست عواطف منفی و نامطلوب خلاص می شود و از موفقیت ها و توانیی ها لذت می برد و در کل نوشتن موجب اصلاح و بالا رفتن تراز « مفهوم خود» می شود. وبلاگ نویسی میل به گفت و گو دارد و این ویژگی نهفته فرهنگ ایرانی را که گفت و گویی بودن است و در ادب فارسی مستتر و در فرهنگ مذهبی و عارفانه ما هم هست، می تواند به گونه ای باز تولید کند. وبلاگ تنها یک دفترچه خاطرات که در نهان خانه ی وجود آدمی باشد، نیست. نوشتن عنصر اصلی وبلاگ نویس است اما نوشتنی که تنها خود مخاطب آن نباشی، بلکه هر کس دیگری در این فضا اجازه می یابد که بخواند و علاوه بر خواندن، اظهار نظر هم کند. منتظر نظرات قشنگتون هستیم!
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=436309
" بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد "

اینگونه نگاه کنیم :
مرد را به عقلش نه به ثروتش .
زن را به وفایش نه به جمالش .
دوست را به محبتش نه به کلامش .
عاشق را به صبرش نه به ادعایش .
مال را به برکتش نه به مقدارش .
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش .
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش .
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش .
درس را به استادش نه به سختیش .
دانشمند را به علمش نه به مدرکش .
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش .
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش .
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش .
دل را به پاکیش نه به صاحبش .
جسم را به سلامتش نه به لاغریش .
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش .
صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود
فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست
كجروي در اين مقام دلپذير ميشود
اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست
جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود
كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير ميشود
آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد
خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود
ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود

...............................................................................................
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!یکی دیروز و یکی فردا . . .
..................................................................................................
خوبی بادبادک اینه که میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ولی بازم تو
آسمون میرقصه و میخنده . .
.................................................................................................
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .
.................................................................................................
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛ بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که
هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد . . .
..........................................................................
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از ان گل ها دوست داشتنی ترند . . .
.................................................................................................
تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .
..................................................................................................
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
................................................................................................
دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .
..............................................................................................
خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید
پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد
...............................................................................................
برنده می گوید مشکل است ، اما ممکن و بازنده می گوید ممکن است ، اما مشکل . . .
...............................................................................................
آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند . . .
.................................................................................................
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت . . .
............................................................................................
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند
و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند . . .
................................................................................................
زن مانند شیشه ی ظریف و شکستنی است هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید ،
زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند . . .
...................................................................................................
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان
..........................................................................
کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . .
..................................................................................
آدرس موفقیت : بزرگراه توکل ، بلوار آرامش ، خیابان آزاده میدان عمل ، مجتمع نشاط ،
واحد پشتکار ، پلاک 20 ، منزل خوشبختی
...............................................................................
زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره
ادامه مطلب
گفت دانایى که گرگـى خیره سر
هست پنهــان در نهــاد هـر بشر
لاجــرم جارى است پیکارى بزرگ
روز وشب مابین این انسان وگرگ
زور بـازو چــاره این گـــرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بســا انســان رنجــور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بســـا زور آفــرین مــردِ دلیـــر
مـانده در چنگال گرگ خــود اسیر
هــرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفتـه رفتـه مىشود انســان پاک
هــرکــه با گرگش مــدارا مىکند
خلـــق و خــوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورددائم شکست
گرچه انسان مىنماید،گرگ هست
در جـــوانــى جـــان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گــردد با تو پیـر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتــوانـــى در مصـــاف گـرگ پیــر
اینکــــــه مــردم یکدگر را مىدرند
گرگهـــــاشـان رهنمـــــا و رهبـرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگهــا فــرمان روایـــــى مىکننـد
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشـــــان آشنـــایان همنــــد
گرگهـــا همــراه و انسـانها غریب
با کــه باید گفت این حــال عجیب
از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود
سؤال از اين قرار بود:
نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير
كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و جالب اینکه كسي جوابي نداد
چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟
و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درسهای کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.
حکایت چوپان جوانی که بانگ برمیداشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان میدوید و چون به محل میرسیدند اثری از گرگ نمیدیدند. پس برمیگشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان میآمدند و باز ردی از گرگ نمییافتند، تا روزی که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الخ. . .

«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقولهای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح میکرد. میگفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ میگفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمیگفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده.
فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گلهای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمیآورند که در پس پشت تپهای از آن جوانکی مشغول به چراندن گلهای از خوش گوشتترین گوسفندان وبرههای که تا به حال دیدهاند. پس عزم جزم میکنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت میطلبند.
گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوتر مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده میگوید: میدانم که سختی کشیدهاید و گرسنگی بسیار و طاقتتان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که میگویم را عمل، قول میدهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که میگویم انجام دهید. مریدان میگویند: آن کنیم که تو میگویی. چه کنیم؟
گرگ پیر باران دیده میگوید: هر کدام پشت سنگ و بوتهای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشهای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و برهای چنگ و دندان برید. چشم و گوشتان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیهگاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید. گرگها چنان کردند. هر کدام به گوشهای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار میکردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقبنشینی کنند و پنهان شوند. گرگها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.
ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگهای جوان باز از مخفیگاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.
ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حملهای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمکخواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش میداد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماقدار خبری نبود. گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که میبایست.
از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بیآنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشتهاند و آن بیچارۀ بیگناه را برای ما طفل معصومهای آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کردهاند.
خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما میشود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شدهایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر میکنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید. حالا دیگر بهانهای ندارید
به قول حكيم خيام:
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه
آموختم که با پول میشود:
خانه خرید ولی زندگی نه؛
رختخواب خرید ولی خواب نه؛
ساعت خرید ولی زمان نه؛
مقام خرید ولی احترام نه؛
کتاب خرید ولی دانش نه؛
دارو خرید ولی سلامتی نه؛
و بالاخره
میتوان قلب خرید ولی عشق نه!
چارلی چاپلین
باسلام گویا این داستانهای خرکی ما به این زودیها تمام نمی شوند البته این حکایت ما آدماست که خر بیچاره مثال شده وباید تقاص ما را بدهد.
داستان :
خر جوانی میخواست زنی اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم.
نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار.
سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد
و اينک ادامه ماجرا...
چون که شد صيغه عاقد جاری
هــر دو گشتند خـــر يک گاری
بعـــد آن وصلت خوب و خَرَکی
هـر دو خوشحال و ليکن اَلَکی
هر دو خرکيف ازين وصلت پاک
روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خـــر بود پـی ماچۀ خويش
آخورش چال ، علف انـدر پيش
مــاچـه خــــــر با ادب و طنّازی
داشت مــی داد خرک را بازی
بُرد ســم های جلو را به فـراز
پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز
گفت به به چه خــر رعنايــــی
مُـــردم از بی کَسی و تنهايی
يک طويله خری ای شوهر من
تو کجا بوده ای ای دلبـــر من
بين خــرها نبــــود عيـن تو خر
آمدی نزد خودم بی ســـر خر
نه بـــــود مــــادر تو در بر مـن
نه بود خواهـــر تو سرخر مـن
چون جداگشتی از آن جمع خران
کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازين در چمن و سبـزه و باغ
نيست غير از من و تو هيچ الاغ
يونجه زاريست دراين دشت بغل
ببــــر آنجــــا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نـــو
پر بکـــن توبره از يونجه و جــو
باز شد نيش خر از خوشحالی
گفت به به چه قشنگ و عالی
عـــــرعـــــــری کرد به آواز بلند
هـــــر دو از فرط خـريّت خرسند
ماچـــــــه خـر بود پر از باد غرور
که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار
نره خر گشت روان در پی کار
شغــــــل او کارگر خرّاطـــــی
گاه مــــــی رفت پی الواطــی
نره خر چون خرش از پل ردشد
با زن خويش شديداً بـد شــــد
عـرعـر و جفتک او گشت فزون
دل آن ماچه نگو، کاســــۀ خون
ماچه خرگشت،بسی دل نگران
چـــه کند با ستـــــم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطــــری
زود آور به سرش کــــــره خــری
ميخ خود گر تو نکوبی عقبــی
مگـــــر از بيـخ تو جانا عربـــی
ماچـــــه خـر حرف ننه باور کرد
پالــــون تاپ لِسَش در بــر کرد
دلبری کرد به صد مکر و فسون
ماچه خر ليلی و شوهر مجنون
بعــد چندی شکمش باد نمـود
از بد حـــــــــــادثه فرياد نمـود
گشت آبستـــــــن و زاييد خری
شد اضافه به جهان کره خـری
نره خـــر ديد که افتاده بـه دام
جفتک خويش بيافزود مــــدام
ماچه خر دادز کف صبرو شکيب
در طويله تک و تنها و غـــــريب
يک طرف کره خری در آغـوش
بار يک نره خری هم بر دوش
گشت بيچاره، چو اين کاره نبود
جز طلاق از خر نر چاره نبـــود
کــرد افســـــار و طنابش پـاره
شد جـــــدا ماچه خــر بيچاره
تازه فهميـــد که آزادی چيست
درجهان خرمی وشادی چيست
ديگـــــــر او خر نشـــود بيهوده
تازه او گشتــــــه کمی آسوده
هرکه يک بارشود خر،کافيست
بيش ازآن احمقی وعلافيست
مغز خرخورده هرآنکس که دوبار
با خـــــری باز نهـــد قول و قرار
گفتم اين قصه که خرهای جوان
پند گيـــــرند ز ما کهنـــــه خران
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب.
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زودتر بمیره و زیاد زجر نکشه.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک میریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو میتکوند و زیر پاش میریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا میآمد سعی میکرد بره روی خاکها . روستاییها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبهی چاه رسید و بیرون اومد.
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر
سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم.
اول
اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو
زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.
نتیجه اخلاقی
اینکه: یک خر وقتی بد جوری میافته تو چاه، فقط باید خاک تو سرش بریزن که بتونه از
چاه بیاد بیرون
ملا نصر الدین گفت :
لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیعی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد!



